دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۶

غایت عشق

Limbo به معنی برزخ ظاهرا قبل از اسلام کاربری متفاوتی داشته و روح نوزادان و آدمهایی که قبل از تولد مسیح مرده بودن به اونجا برده میشدن و ظاهرا در محله های متفاوتی زندگی میکردن. 

اومده که اون برزخ مرز بین بهشت و جهنم بوده (احتمالا آب و هوای معتدلی داشته) و مطابق این Limbic به معنای مرزی و حاشیه ای هم هست (نمیدونم کدوم ریشه کدومه). ظاهرا پاول بروکا اولین بار Limbic system رو برای قسمتهایی از مغز به کار برده که در مرز میان ساقه مغز و قسمتهای قشریتر مغز واقع شدن (منبع ویکی پدیا). یعدها معلوم شده که این قسمتها کنترل عواطف و احساسات رو بر عهده دارن و این مثل همه گزاره هایی که در مورد مغز میشنویم با اماواگرهایی و تبصره هایی از مرتبه خود گزاره اصلی همراهه اما از اونجایی که این نوشته علمی نیست این توصیف نادقیق از سیستم (همستاد؟!) لیمبیک (برزخی؟!) برای من کفایت میکنه   

مسلما آدمها تو درجه تاثیر سیستم لیمبیک در وجود و شخصیتشون متفاوت هستن و قاعدتا من تو اون دسته ای هستم که خروجیهای مجموعه لیمبیکش از ورودیهای سطح بالاتر منطقیش قویتر هستن و اونها تو کنترل شخصیت و رفتار دست بالا رو دارن و این البته اساسا از نظر تکاملی باعث سرشکستگی منه! فکر میکنم قدرت سیستم لیمبیک شما شدت فرازونشیب های عاطفی شما رو در طول زندگی تعیین میکنه. هرچه قویتر، لذت بیشتر و هم درد بیشتر. و اما فرزند دیوونه میکنه این همستاد برزخی رو!

همیشه با اشتیاق و ترس میدونستم بار عاطفی داشتن فرزند به طرز غریبی سنگین و متفاوته از هر تجربه احساسی که آدم تو زندگیش داره و داشته. با بچه شادیت به اوج میرسه و دردهات هم عمیق تر. هردو مرتبه بزرگی با هرچه لذت و درد تو زندگی تجربه کردی متفاوت هستن. اسباب از دوطرف مهیاست. از اینور مغزت عنان رو به دست احساس صرف میده و از اونور کودک همه ویژگیهای یه معشوق افسانه ای رو برات رو میکنه. بیخیال و رهاست و غایبه و طالب سرسپردگی تو و حضور هرلحظه ات. عنایتی فقط گاهی به گوشه چشمی! دستان فقط وقتی مدتی ازش دورم چند ثانیه تو صورتم نگاه میکنه! سلطانه و طالب بندگی بی قیدوشرط.

 و چقدر دلنشینه این سرسپردگی. و چقدر سخته وقتی دردی به تن نازکت میزنه...

پن؛ مقدمه عصب شناختی نتیجه کنجکاوی بعد صحبتیه که با آیدین در مورد مسیر مزولیمبیک و هورمون اکسی توسین داشتم 

دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

بعد روزهای سخت آذر

دوشنبه سوم دی

امروز سالگرد تولد داریوش رفیعیه سوم دی. بعد مدتها دارم به کارهاش گوش میدم.
روزهای خیلی سختی داشتیم با ناخوشی تو عزیز دلم. روزها وشبها تو بیمارستان درد کشیدی و ما با هر سرمی که بهت میزدن میمردیم! دوست ندارم به اون روزها فکر کنم اما این قسمتی از زندگیمون بود. خیلی سخت بود و ما فهمیدیم گاهی چقدر پدر بودن و مادر بودن سخته. ما خیلی ضعیف بودیم شاید! روزهایی که تب داشتی و کم حال سرت رو روی شونمون میذاشتی و ما بی اختیار گریه میکردیم و مامان بزرگت دعوامون میکرد. روزهایی که سرمت جاری نمیشد و ما تنمون میلرزید از اینکه باز تو اون اتاق لعنتی ببرنت که یه رگ دیگه ازت بگیرن. گذشت اما و امیدوارم دیگه درد بزرگی به تن نازکت نرسه عزیزم.

یادمون نمیره اونهایی که کنار تو و ما بودن هر روز و یادمون نمیره که مادربزرگت شب و روز با تو بود. ۱۸ روز با تو بود و خونه نمیومد مگه برای کباب درست کردن برای تو. یادمون نمیره که روزها که نمیتونستیم از تخت بیرون بیاریمت با عکس توپ تو تبلت ذوق میکردی و با آب کباب مادربزرگ و با ماشین کنترلی و پرت کردن هرچی دستت بود...

دوباره اما خونه رو با صدات و راه رفتنها و کنجکاویهات روشن کردی. نمیدونم که باهوش ترین و جذاب ترین فرزند دنیا هستی یا نه اما برای ما هر ساعت و هر روز برای ما برگی از دلبری و غافلگیری رو میکنی. چشمای براق و روی روشن و قدمهای محتاطت نگاه همه نزدیکان و رهگذران آشنا وغریبه رو جذب میکنه، ما که چشم و دلمون زیر قدمهاته عزیز دلم.

نمیدونم فردا و فرداها چطور خواهد بود و نمیدونم کابوس ناخوشی سخت تو برای ما تکرار میشه یا نه. نمیدونم از گزند زلزله یا تصادف و یا جنگ در امان خواهیم بود یا نه اما پسرم ما فراتر از جان دوستت داریم و با هرچه داریم در کنارت هستیم. تا هستیم...

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۶

قطارنوشته هجدهم آبان

هجدهم آبان­ماه نودوشش

توی قطارم و دلم برات تنگ شده. شاید مجبور باشم تا چند وقتی چهارشنبه­­ ها صبح زود برم تهران و شب برگردم. دوریت هر روز سخت تر میشه اما چه میشه کرد. تو یه کوپه تنها هستم. شاید بهتر باشه تا اونجا که میشه با قطار نیام قطار بیشتر آدم رو احساساتی میکنه! اتوبوس به مراتب خنثی تره. یه فیلم تلخ هم گذاشته بود به دوتا هنرپیشه که هردو برام آشنا بودن! «پدران و دختران» داستان تلخ پدر و دختری بود و نقطه ضعف من. نتیجه اش این بود که کاش همیشه کنارت باشیم من و مریم تا وقتی که بهمون نیاز داری. دنیا بزنگاه حوادثه...نتیجه اش این بود که بینهایت دوستتون دارم... و خوشحالم که تو امریکا زندگی نمیکنیم و هیچ وقت نخواهیم کرد.

عزیز دلم نمیدونم احساساتی بودن تا چه حد ارثیه اما برام روشنه که تو هم خواهی بود. گاهی شیرینه و به زندگی معنا میده و گاهی زندگی رو خیلی سخت میکنه. خیلی سخت. تو هم سختی خواهی دید و شیرینی و زندگی توالی نه چندان مرتبی از هردواه و دوست داشتنیه اگر دنیا خیلی روی سختش رو سخت تر نکنه و تو هم یاد بگیری که صبر جمیل داشته باشی! تو خیلی کوچیکی و مثل یه گلبرگ حساس و شکننده، کاش من و مادرت کنارت باشیم تا دورزمانها.

قطار و و کوپه خالی دلم رو سنگین کرده و خاطرم غمینه بی هیچ دلیلی و دلم برات تنگه. کلی عکسهات رو روی لپ تاپ مرور کردم به سالی که از بودنت گذشته اگر کنارت بودم محکم بغلت میکردم با اینکه دوست نداری. دیشب گفتی «عبدو». من به طور مبهمی ازت شنیده بودم اما خیلی واضح تکرار کردی برای من و مامان. عروسک رنگین پوستت این روزها محبوب ترین همدمته در کنار «اود»هات. تو اینها یادت نمیمونه اما ما تا سالها برات تکرار میکنیم اولین کلماتی رو که گفتی و ما از هیجان بال زدیم!

مملکت مثل همه تاریخ اوضاع نگران کننده ای داره. کشمکش حماقت تام و اندکی عقل ورزی در میان فساد همه گیر مملکت رو داره از پا در میاره و ما و همه حیران و ناچار. عربستان سلمانی هم افسارپاره کرده و من امیدوار به اندکی عقل و باقی اقبال که همینطور بگذره...

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۶

برای بیست و پنجم مهرماه

برای بیست و پنجم مهرماه
یه سال پیش تو همین روز ساعت حدود ۱۲ ظهر تورو از تو اتاق عمل بیمارستان مهر بیرون آوردن تو چرخ و تخت مخصوص. با آسانسور رفتیم پایین و من حیرون نگاهت میکردم. جلوی بخش نوزادها اجازه دادن بغلت کنم. صورتت رو طرف تنم آوردی و لبات حالت مکیدن گرفت و من دلم ضعف رفت. نوزاد خوش صورتی بودی، سه کیلو و ششصد گرم وزن و پنجاه و سه سانتیمتر قد. میان منحنی رشد. الان نمیدونم احتمالا کمتر از ۱۳ کیلویی با حدود ۸۲ سانتیمتر قد، بالای منحنی رشد. تو این یه ماه آخر کمی لاغر شدی پسرم. بس که راه میری شاید روزی دو سه ساعت دستکم در حال راه رفتنی. یه بار باید قدمهات رو بشمارم. اگر هرکدوم رو سی چهل سانت بگیریم و هر ساعت ۱۰۰۰ تا قدم برداری  روزی حدود یه کیلومتر راه میری! علاقه ات به توپ بی نظیره. هنوز بابا مامان رو با  مخاطب مشخص زیاد نمیگی اما هر چیز گردی میبینی یه چیزی تو مایه های «اودَ» با تشدید دال میگی و ما میفهمیم توپ دیدی. بزرگ کوچیک سبک سنگین همرو دوست داری. یه توپ سبز تو پارکینگ داری که کثیفه اونروز که میخواستیم بریم تهران تو ماشین براش اشک ریختی!
شوت میزنی توپهای سبک رو و توپهای سنگین رو زیر پات بازی میدی یا با دست پرت میکنی. مهارت پاهات عالیه نمیدونم شاید بهترین فوتبالیست یه ساله دنیا باشی. کیک تولدت هم تم توپ داشت. مامان که داشت عکس کیک­هارو نشونت میداد اینو دیدی انقدر ذوق کردی که خودبه خود انتخاب شد. یه توپ فوتبال روش بود با یه بسکتبال! دستانم...
یه سالگیت را با دوتا دورهمی کوچیک جشن گرفتیم. یکی خونه بابا و یکی خونه بابک سمیه. دیشب کیکت رو که دیدی عالی بودی. روی میز جلوش نشسته بودی اما دست نمیزدی. مثل اینکه میفهمیدی اینها با توپهای دیگه فرق دارن! یکی دوبار با انگشتت لمسش کردی. یه جا هم دست منو گرفتی که من لمسش کنم. این کاریه که مدتیه میکنی. وقتی یه کاری رو خودت نمیتونی انجام بدی یا تردید داری. راه بردن ماشین، باز کردن بازی روی لپ تاپ...
تو راه رفتن خیلی محتاطی. دیگه خودت بلند میشی از جات و اگر یکی از ما نزدیکت باشه قبلش صدا میزنی و راه میافتی طرفش. دیگه آرومتر راه میری و حتا میتونی موقع راه رفتن شوت هم بزنی! هنوز هم پریز برات یه سواله که چرا ما اصرار داریم دست نزنی! حواسمون نباشه درجه حساسیت مارو امتحان میکنی...
تو یه سالگیت مثل همه روزهای دیگه خیلی دوستت داریم. برای همه لحظات بی­نظیری که برامون ساختی و میسازی، برای احساس عمیقی که تو دلمون جادادی. برای خنده هات بازی کردن هات، راه رفتن هات، شوت زدن هات، برای وقتی که دستمون رو میگیری که از جا بلند بشی و راه بری، برای بی قراری و غلت زدنت موقع خواب، برای علاقه ات و مهارتت برای کار با تبلت و گوشی، برای اوو کردنت با گوشی، برای ابروهات که موقع شیرخوردن بالا میرن و پیشونیت چروک میشه، برای سه تا دندونت، برای ماهی شدنت، برای هام کردن و گیغ کردنت! برای مژه های اشکیت وقتی از ته دل گریه میکنی. برای زندگی مضاعفی که بهمون دادی...

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۶

ماه مهر

سوم ماه مهر
دیگه ماه مهر ماه خاتمی و شجریان نیست ماه تواه عزیز دلم. نمیدونم تو شیرین­ترین فرزند دنیا هستی یا نه. یعنی شیرین­تر از تو هم هست؟ حد شیرینی کجاست پسرم؟ نمیدونم پدری هست که بیشتر از من عاشق باشه؟ حد مهرورزی کجاست دلبرم؟ راز این شیرینی و این مهر چیه؟ یه روزی تو این روزها میرسونمت مدرسه. پاییز اول خودشو صبحهای زود نشون میده. یه روزی تو همین روزها صبح زود وقتی نسیم خنک پاییز میوزه میری دبیرستان کوله به پشت. کجای دنیا هستیم اون موقع؟ چه اهمیتی داره؟ پاییز همه جا زیباست. مهر بهترین ماه دنیاست...
 به روال چند شب اخیرت نیم ساعتی تو تخت بازی کردی. غلط میزنی به کمک من، هام هام میکنی غرمیزنی بلند میشی وای­میایستی و پیروزمندانه میخندی. با لبخندت دلبری میکنی و نهایتا یه بار که سرتو تو بالش میکنی نفست عمیق میشه. دیشب تو آستانه خواب و بیداری بودی که اومدم خونه. از خواب پریدی و یه ساعت طول کشید تا نهایتا تو بغل من خوابیدی. بعد از ماهها روی سینه­ ی من...
هفته قبل که از سفر اومدم وقتی منو دیدی یه لبخند عجیب زدی. شکایت بود بیشتر و رضایت زیر پوستی. دلم ضعف رفت از نگاهت و از دستانی که نیم ساعت به گردنم حلقه کردی که دیگه تنها نرو بابا... این روزها وقتی من ومامان از بیرون میایم ذوق ومحبتت دیوونه کننده است. دیروز با مامان تلفنی حرف زدی، واقعا حرف زدی گوشی به دست با زبون خودت که بهترین زبون دنیاست

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۶

اولین خطاب مستقیم!

چهارشنبه پانزدهم شهریور
امروز برای اولین بار به طور مشخص صدامون کردی. بابا، مامان...خدا میدونه که چقدر با شنیدن دوباره و دوباره اینها تو این روزها ذوق میکنیم! فاطمه برات معلم خوبیه اگر زنجان بمونیم سالها در کنارت خواهد بود. امروز هم مهمون داشتیم. مامان سردرد گرفت و رفت درمونگاه اما تو خیلی خوش اخلاق بودی با مهمونها و آبروداری کردی. کاش وقتی بزرگتر بشی مامانت دیگه سردرد نگیره
میدونی یکی دوماهیه که منو مامان نه منیزیم خوردیم نه زینک نه دی ۳! منتی نیست بابا الان دیگه شاه تویی. همه وجودمون...

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۶

دوشنبه سیزدهم شهریور


هوا گرمه هنوز اما تابش مایل آفتاب صبح و عصر به آدم حس پاییزی میده. دیگه گذر فصلها برام گذر عمرم نیست، شمارنده بالندگی تواه. همه میگن دلمون برای این روزهات تنگ میشه که میدونم میشه اما دوست دارم بزرگ شی. راه بری صدامون کنی پرگویی کنی باهام بیای ورزش آواز بخونی... دوست دارم بزرگ شی و هرکاری دوست داری بکنی

یه ماه گذشته و ازت ننوشتم. شارژر لپ تاپ مونده بود تهران. برای تو فقط این تو مینویسم و شبها. وقتی تو خوابی. امروز یه ساعت بیرون بودیم و اصلا توی ماشینت ننشستی. فقط راه میرفتی و دنبال توپت میدویدی دست در دست بابا. بابا همیشه دستتو میگیره. الان دیگه با یه حمایت کوچیک راه میری. فکر کنم به ماهی خودت راه بری و امیدوارم کمر ما تا اون موقع جواب بده! عاشق توپی پرت کردن و شوت زدن بالاخره یه روز باید یکیشو انتخاب کنی!

یه کتونی پوما برات خریدیم شماره ۲۴! سه شماره از قبلی بزرگتره و بگی نگی برات بزرگه اما فکر نکنم بیشتر از سه ماه تو پات بمونه. بابا آخر هفته میره سفر و یک هفته ازت دوره. چه میشه کرد پسرم گاهی باید رفت. یه روز حتما تو میری و شاید خیلی بیشتر از یه هفته...

مسلمونهای میانمار رو دارن میکشن و صد هزار نفرشون فرار کردن بنگلادش. خانم رییس شون جایزه صلح هم گرفته عوضی. حتما کلی بچه هست اونجا. حماقت و بیرحمی تمومی نداره پسرم. باید قوی شد باید جنگید و باید برای بهتر شدن دنیا تلاش کرد