یکشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۸

همدردی مجازی

ی «بین من و آرزو دیواری است بلند... که خود نیز دنیای آرزو به روشنی نمیبینم. گاهی
پرتوی از روزنه ای, تصویری مبهم از آن سوی دیوار در دلم نقش میکند و میایم... نه برای
رسیدن, که تنها برای دیدن... و تو از آن سوی دیواری»ی

این مال سال هفتاد و چهاره, این ور دیوار که چیزی عوض نشده, تصویر مبهمه هنوز و قد منم که بلندتر نشده, از احوال اون ور دیوار بی اطلاع هستم, شما که مال اونور هستین چیزی میدونین؟

سوالم خبط بود میدونم, اونوریا حرف نمیزنن اگرهم چیزی بگن که اینوریا نمیفهمن. وقتی میفهمی اونور اتفاق بدی افتاده دوست داری شنل تنت کنی مثل پلنگ صورتی از
دیوار بپری اونور... اما بدیش اینه که ناراحت شدن و نگران شدن هم حق بدیهی نیست, باید برگزیده باشی, فقط ببخشید جسارته اما بسته به شرایط میگن تا 48 ساعت کمپرس یخ خوبه

ظاهرن فعلن تا 100 سال نمیشه امیدی به نویدی داشت از اونور دیوار, حالا خوشبین باشم بگم یه بهار رفت نودو نه تاش مونده, میریم برای 135 فقط باید که سالمتر زندگی کنم و گوشت نخورم, شما بتونی ما هم توکل میکنیم به خدای شما

نمیدونم چرا یاد یه فیلمی افتادم توش مرتضا عقیلی تو محل یکتی راه میرفت و آقا مسخره کردنهای اهل محل رو به سرشناسی برمیداشت. مادرم همیشه میگفت به آدمها نخند سرت میاد گوش نکردم

۱۰ نظر:

ناشناس گفت...

دیوار من راه تو را بسته ؛ دیوار تو راه مرا بسته ؛ امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

alireza گفت...

آرزویی که پس دیوار نباشه آرزو نیست، خیال رهایی که نباشه دیوار هم عزیزه

ناشناس گفت...

من دیوار تو رو می پرستم ، اگه نبود شبها به چه امیدی می خوابیدم....

alireza گفت...

پرستش سهم ماست، خواب سهم شما. امید رو قسمت میکنیم

ناشناس گفت...

خواب،رویای سپیدی است .نقد خواب را به نسیه امید میفروشم .خریداری؟

alireza گفت...

رویای سپیدی نیست بی سایه ی امید، اما هرچه هست مرحمت سلطانه. قصد بازگیری اگر دارن چاره ای نیست جز فرمانبری

ناشناس گفت...

بگذار با بذلی شاهانه از خواب بگریزم.آنقدر که در من هوس بخشش است ترس ار بی خوابی نیست . بگذار با پرتوی واهی روزنه دیوار و پرواز حماقت گونه شب پره به کشتن فجیع خود برخیزم . اما نصیحت من به شما که قبل از خواب بیداری رو دریابید.

alireza گفت...

دو روزه دارم فکر میکنم نمیشه که شما ساعت نه و نیم بیای بالا و هشت و نیم چیزی بنویسی میشه؟ صد البته قید مکان و زمان پاگیر آدمیزاده نه پری. به هر حال اما من سابقه ی توهم دارم نگران شدم وگرنه حاشا که اشتغال به دنیا بازدارِ بندگیمون بشه

ناشناس گفت...

گره های ذهنی برای خود ایجاد نکنید .من برای شما به همان اندازه غریبه ام که شما برای من.
صحرا نوردها فن خوندن ستاره ها رو بلدن برای همین هیچ وقت توی صحرا گم نمی شن. برای بندگی کافی است ستاره ها رو تماشا کنی آنکه ستاره ها را آفریده ، راه رسیدن را نشان می ده.

alireza گفت...

خیال رسیدنم نیست، بندگی به طمع مقصد سوداست. عاشق آسمون ابریم اگرنه دستکم ستاره ی قطبی آشناست

از این بازی خوشم اومد هرچند باز رودست خوردم. اینجا هرچه غریبه تر بهتر، دست بالا با بینشونهاست