جد ما، معروف به تیمور جنی، اونطور که میگن قسمت عمده ی زمان بیداریش رو عصبانی بوده، آخرش هم سکته ی مغزی کرد مثل بقیه ی نسل قبلیِ خانواده ی پدری. ظاهرن این ژن هر چند تو نسل حاضر نهفته ست ولی دستکم به طور متناوب اثرش آشکار میشه و ما هم قاطی میکنیم. فعلن هرچی هم به عنوان یه آدم نسبتن باشعور سعی میکنم ریشه یابی کنم عصبانیتم رو، جز مرده ریگِ نیای آتش نهاد، چیزی به ذهنم نمیرسه
بردباری باید چیزِ خوبی باشه. اگه شما میگین شاه عباس شاه خوبی بوده منم میگم آره بردباری همیشه خوبه. راستی شما دستتونو بلند کرده بودین؟ من که همرو نگاه میکردم جز شما، این حیا رو فکر کنم از سمت مادری گرفتم! م
میگن مردانِ راه دل به یار دارن و سر به کار. صبور هم هستن لابد. ما از این جهت باعث ننگ این جماعتیم که تا یادمونه سرمون همون جایی بند بوده که دلمون. سر به کار اگر داشتیم هم دل با یار نبوده حتمن
میشه آدم الان یه چیزی بشنوه هفته ی بعد عصبانی بشه؟ میشه آدم از بابت ژست مسخره ی دلسوزانه ی خودش که بیشتر باعث معطلیه عصبانی بشه؟ م
صد شکر نگفته باقی و اینچنین به یکی نیم شکایت در ناله و فریاد! این عاشقی دستکمی از مسلمونی حافظ نداره
رفتن گاهی بهترین کاره! هرکاری شما بکنی خوبه حتمن ما هم قصد تشبه کردیم و اما ایران ملوله از آزادی، طوقی به گردن و زنجیری به پایم آرزوست احمد جان
عذر عصبانیت ناموجه, نوشته ویرایش شد. فکر کنم ما 135 سالمونم بشه یه چیزهایی رو یاد نمیگیریم
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۸
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
too close! you need just one step ahead. bravo!
ارسال یک نظر