دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۶

مباد که

دوشنبه نهم مرداد ماه

چشای تو چشم همه کودکانیه که معصومانه از پدرانشون دل میبرن. گریه هات صدای همه کودکانیه که دردی به تن نازکشون هست و آغوش مادر رو طلب میکنن. من به گریه تو صدای همه کودکان یمن و سوریه رو میشنوم و صدای دختری که توی ماشین از گرما نفس لطیفش به شماره افتاده. امشب درد همه پدرانی رو به دل میکشم که فرزندی گریان دارن، دور یا در کنار، درمانده از درمان. امشب ناله همه مادرانی رو زمزمه میکنم که آخرین نگاه فرزندشون رو یه عمر هر لحظه به یاد میارن.

من و تو برگزیده نیستیم. هیچ پدری و پسری از گزند چرخ تصادف و حماقت در امان نیستن. کودکانی اما از این گذرگاه هر دقیقه و هر قدم عبور میکنن و رویای پدر رو زندگی میکنن. تو برای من برگزیده هستی. تو معصومیت و لطافت همه کودکان دنیایی، برای پدر. تو همه دنیایی برای پدر...

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۶

مرداد هشت


یکشنبه هشتم مرداد
چند روزه ازت ننوشتم پسرم. دوهفته سختی رو گذروندیم. تجربه اولین تب و سرماخوردگیت سخت بود بابات بمیره از من گرفتی لابد. چه میشه کرد باید عادت کنیم. تب و بیحالی و بعد گرفتگی گلو و بینیت دلمون رو ریش میکرد. باز دکتر بیشعور تجربه کردیم. چه میشه کرد باید عادت کنیم. کاش دردی اگر بود برای ما بود. مامان مریم هم بعد تو گرفت

اما بالاخره راه شیر خوردن با وجود گرفتگی بینی رو پیدا کردی گلم. متناوب شیشه رو میخوردی و پس میزدی. دستانم بالاخره دندون درآوردی. مریم اول با دست کشف کرد تو نشونمون نمیدی. مامان بزرگت میگه یه دونش دراومده اون یکی تو راهه!

پنج شنبه رفتیم سفر آقای ترکمان دعوت کرده بود روستاهای دیدنی اطراف زنجان. طبق معمول اسمها یاد بابا نمیمونه. هم خوب بود هم سخت. همش بغلمون بودی و طبق معمول دلبری میکردی نمیدونم شاید همه بچه ها انقدر شیرین هستن. همه همسفرها به اسم میشناختنت! بابا هم یه کم آواز خوند براشون. ثبوتی بزرگ خیلی اصرار داشت بابا بخونه!

شنبه بعد استخر رفتیم سلمونی موهاتو مرتب کردیم. گواهینامه هم گرفتی. هیچ وقت فکر نمیکردم تن به این کارها بدم اما دوست داشتم! قیافت خیلی مودب شده پسرم.

این روزها خیلی از حرفهامون رو میفهمی. حتما همه بچه ها یه روزی غافلگیر میکنن بقیه رو. دیگه همه دوربریها رو به اسم میشناسی. خیلی با خودت حرف میزنی و با الحان متفاوت دَدَدَدَ عصبانیت و خوشحالیت رو ابراز میکنی. خیلی به بابا و مامان محبت میکنی... خیلی لذت بخشه...

دستانم. مامان اشرف خیلی به گردن هممون حق داره. من و مامانت گاهی خسته میشیم اما مادربزرگت صبح تا شب مثل پروانه با تواه...

پدر رامین، نعمت الله گلستانیان فوت کرد. برای بابا و هم سنهاش اسم این آدم یادآور فیزیک هالیدی اه و یه عالمه خاطره... فریدون عسکری هم مرد و علی صالحی سرحال نیست. باز سرطان

دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۶

بیست و پنج و شش تیر

یکشنبه بیست و پنجم تیر

امروز ۹ ماهت شد. قدت ۷۸ سانت شده و فکر کنم یازده کیلو و نیم وزنته. کم کم دردسرهای دور بودن از نرم رو حس میکنی. ما هم البته حس میکنیم! امروز صبح حدود دو متر چهاردست و پا رفتی اما شب انگار یادت رفت میخواستی بری یه زانوت رو بالا نگه میداشتی

امروز بابا یه کم سرما خورده بود و سعی میکرد ازت دوری کنه. با یه صدای هوم صدامون میکنی وقتی حواسمون نیست. خیار بهم تعارف کردی و موهام رو کشیدی. رابطه مون داره عمیق میشه

امروز با مامان بزرگ رفتی استخر جلسه جبرانی داشتی کپلم چون هفته بعد زنجان هستیم. میگن پرانرژی هستی اونجا و خوش اخلاق. امیدوارم مثل بابا خجالتی نشی تو نوجوونی خیلی اذیت میشی. فکر کنم نمیشی!
این هفته مریم میرزاخانی مرد. تو ۴۰ سالگی خیلی زود بود و ناگهانی. دوست دارم با عبدالسلام مقایسه اش کنم باید مقایسه جالبی باشه. کاش میموند اندازه سلام...

و دوشنبه بیست و ششم

امروز اومدیم زنجان تو راه بیشتر خوابیدی. با وجود من و تو جا برای مادرت کمه تو ماشین و اگه تو توی صندلی خودت نشینی مریم اذیت میشه. رعایت کن پسرم! واقعیت اینه که اگر صندلی تورو پشت راننده میذاشتیم و با فرض رانندگی من جا برای پای تو نبود. حالا که اونور گذاشتیم جا برای مریم نیست! من هم که در هر صورت پشت جا نمیشم که مریم رانندگی کنه... شاید نه به این زودی اما بالاخره با مشکلات دوری از نُرم به هر صورت آشنا میشی. دنیا برای اندازه های متوسط جای راحت تریه اساسا!

بابا گلوش ناراحته سیگار هم نمیتونه بکشه مث زهرمار میشه تو گلوم. اما نگرانیم تویی الان نکنه سرما بخوری گلم تا حالا مریض نشدی مثکه سیستم ایمنیت به مامانت رفته اون کم سرما میخوره. امیدوارم اینطور باشه. بابا گلبول های سفیدش کمه و ظاهرا انحراف بینی هم داره. کلا بابا داغونه J حالا من مریضم و تو یکی دوروزه با محبت شدی دوست داری بغلم کنی؟ منم حسرت. همینجوری بمون پسرم. سرما نخوری... کلا امروز تو کار ابراز محبت بودی. مامان رو بغل میکردی و مارال دختر بامزه همسایه رو هم چند بار بغل کردی


دیروز برادر رییس جمهور روحانی رو دستگیر کردن و امروز ظاهرا وثیقه گذاشتن اومده بیرون. روحانی رو راحت نمیذارن اینا...

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۶

هجدهم تیر

یکشنبه هجدهم تیر

 دیروز با مریم رفتی آموزش شنا؟! فکر کنم پولی که برای آموزش آب بازی به تو جوجه دادیم از همه خرجی که من تو عمرم برای شنا کردم بیشتره. فدای سرت مامانی میگفت به لطف آموزشهایی که مادربزرگ تو حموم و بالکن بهت داده شاگرد اول بودی و حسابی خوشحال و شلوغ هم بودی کپل من!

امروز رفتیم دکتر. یه عمل کوچولو داری عزیز دلم همونجایی که به دنیا اومدی. گفتیم شاید برات نوستالژیک باشه! همیشه مطب دکترها افتضاحه از شرایط بد مطب تا زمان انتظار زیاد و بی احترامی. چاره ای نیست ولی. تو حسابی کلافه بودی و یه لحظه هم آروم نبودی تا بالاخره خوابیدی. پسرم دارم از فعالیت زیادت نگران میشم اندازه یه تیم فعالیت داری!

بیرون که اومدیم مهسا و پوریا! سورپرازمون کردن. هردو خیلی بهت محبت دارن مثل خیلی های دیگه. رفتیم کافه روبرتو؟ عالی بود مث خارج بود. همه خوشحال بودیم و توهم حسابی دلبری کردی از همه. برات نطلبیده بستنی آوردن و تو برای اولین بار بستنی خوردی! وانیلی! تهشم من خوردم.
گاهی محبوبیت زیادت نگرانم میکنه. بزرگتر بشی بهت میگم داشتن چیزهایی که براشون تلاش نکردی نباید مغرورت کنه...

پی نوشت: 
اگه جایی بری که بدونن بهشون نیاز داری علی الاصول نباید انتظار احترام داشته باشی چه مطب دکتر باشه و چه سفارت و چه فلان اداره... مگر اینکه تصادفا با آدمهای حسابی طرف بشی یا اینکه آقایون به یه جای بالاتری پاسخگو باشن
همچنین: وقتی چند تا سیم شارژ کنار هم قرار میگیرن همینطوری دور هم میپیچن و گره میخورن! همینطور یه طناب بلند یا شلنگ تو پارکینگ!

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۶

شانزدهم تیر

جمعه شانزدهم تیر

امروز بابا با بچه های قدیمی رفت والیبال. باشگاه رسالت برام خیلی خاطرات خوبی نداره و اساسا من خیلی با بچه های اونجا رفیق نبودم. بابا اونجا سوسول به حساب میومد. اما امروز خوب بود از رفقای فرهیخته کیوان ارزاقی بود و آرش سرشار. پسر آرش ۸ سالش شده. شاید ۴ سال بود که ندیده بودمش. به مریم قول دادم تا وقتی تو بیای بابارو تشویق کنی والیبال بازی کنم. آرزومه با هم بریم سالن! سنگ نوردی ژیمناستیک شنا والیبال تنیس رزمی!؟ به مریم قول دادم آرزوهام رو کنترل کنم!

تو داری کیلو کیلو وزن میگیری و بابا لاغر میشه. فدای سرت عزیز دلم مجموع وزنمون ثابته. دیگه تویی که مهمی قاعده دنیا اینه
راه رفتن تنها چیزیه که اینروزها هر ساعتی راضیت میکنه و البته بیرون رفتن. تیم پرستاری همه کم میارن! فعالیتت زیادی زیاده پسرم نمیدونم به کی رفتی مادرم میگه من همیشه خواب بودم و ظاهرا مادرت هم فقط زیاد گریه میکرده! راستی چراغ هم خیلی دوست داری. دیروز بازی اَبَ بَ بَ رو هم یاد گرفتی. این روزها مثل همه بچه های هم سن و سالت داری به بابا محبت میکنی روشنتر از قبل. دیگه نگاهت داره وجودم رو تسخیر میکنه و دوریت سخت میشه کم کم...

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۶

دستانم

دوشنبه دوازدهم تیر

دستانم امروز از صبح صورت ماهتو ندیدم. اومدم خواب بودی. امروز تکیه داده بودی به مبل وایساده بودی و صورت ماهت خندون بود. این روزها بزرگترین عشقت راه رفتنه... دیروز اومده بودی دانشگاه نمایشگاه نقاشی پیرمردها بود و تو با صورت ماهت دلبری میکردی. طبق معمول تو نخ چراغها بودی. به یه چراغ دست زدی و جیغ کشیدی. انگشت کوچیکت تاول زد دستانم. اشکات صورتتو خیس کرده بود و بابات هم کم مونده بود باز گریه کنه! شاید اولین درد و اولین آسیب زندگیت بود. درد از زندگی جدا نیست گلم باید یاد بگیری تحمل کنی. بابا هم باید یاد بگیره

امروز توتال قرارداد ۲۰ ساله بست با ایران. یعنی ریسک جنگ یا تحریم دوباره بالا نیست؟ امیدوارم تا تو ۲۱ ساله میشی اینجا جای بهتری برای زندگی شده باشه. امیدوارم هیچ پدری درد بچشو نبینه یعنی میشه؟
مامان مریم سرحال نیست. ولی من و مادرت کنار هم میجنگیم و صورت ماهت به ما انرژی میده. زندگی به جنگ دوست داشتنیه در کنار تو...

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۶

برای دستان

شنبه دهم تیر ۱۳۹۶
تو امروز درست هشت ماه و پانزده روزه شدی. از آخرین باری که تو دفترم ازت نوشتم دو ماه گذشته. فیلترشکن رو لپ تاپ نصب کردم که بتونم اینجا بنویسم دست عارف درد نکنه. دارم فکر میکنم تو روزی که اینها رو میخونی میگی عارف کیه؟ من اون موقع کجام؟ زنده ام؟ من نوجوونیت رو میبینم؟ قد بلند میشی حتما! درشت تر از من... تو اصن اینهارو میخونی؟
داره اوکیا نشون میده جم تی وی. پدرت سریالهای در پیت دوست داره. اوکیا با کمال دوباره خوب شدن و بابا راضیه. مامان مریم داره شیشه هات رو میشوره. چهار تا شیشه داری و شبها معمولا دوبار بیدار میشی و هربار ۱۲۰ سی سی میخوری. یه سر شیشه تنگ هم داری مال نوزادیته گاهی مجبوریم با اون بهت شیر بدیم که طول بکشه خوابت ببره! مدتیه دمر میخوابی  و تا صبح دستکم ۱۸۰ درجه تو جات میچرخی و تو تختت که باشی گیر میکنی  بیدار میشی. مجبور شدیم رو تخت خودمون بخوابونیمت و یکیمون روی زمین بخوابیم. الان مامان اشرف اینجاست و تو آخر خوشبختی. پیشش روی زمین خوابیدی و تکون بخوری بیدار میشه و بهت میرسه. حتا نمیذاره پیش ما بخوابی. وقتی مادربزرگت ابنجاست ما خب به استراحتی میکنیم اما دلمون برات تنگ میشه...
آخرین نوشته این بلاگ مال دو سال و نیم پیشه و من از دخترم نوشتم. از اون روزی که چهار ماهه بودی و سونوگرافی تشخیص داد پسری رویاهامو عوض کردم. الان رویای من روز به روز جلوی چشمامه. الان رویام یه جوون بالابلند فراخ شانه است که مهربون و قوی و عاقل و عاشق و فارغه...