دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۶

بعد روزهای سخت آذر

دوشنبه سوم دی

امروز سالگرد تولد داریوش رفیعیه سوم دی. بعد مدتها دارم به کارهاش گوش میدم.
روزهای خیلی سختی داشتیم با ناخوشی تو عزیز دلم. روزها وشبها تو بیمارستان درد کشیدی و ما با هر سرمی که بهت میزدن میمردیم! دوست ندارم به اون روزها فکر کنم اما این قسمتی از زندگیمون بود. خیلی سخت بود و ما فهمیدیم گاهی چقدر پدر بودن و مادر بودن سخته. ما خیلی ضعیف بودیم شاید! روزهایی که تب داشتی و کم حال سرت رو روی شونمون میذاشتی و ما بی اختیار گریه میکردیم و مامان بزرگت دعوامون میکرد. روزهایی که سرمت جاری نمیشد و ما تنمون میلرزید از اینکه باز تو اون اتاق لعنتی ببرنت که یه رگ دیگه ازت بگیرن. گذشت اما و امیدوارم دیگه درد بزرگی به تن نازکت نرسه عزیزم.

یادمون نمیره اونهایی که کنار تو و ما بودن هر روز و یادمون نمیره که مادربزرگت شب و روز با تو بود. ۱۸ روز با تو بود و خونه نمیومد مگه برای کباب درست کردن برای تو. یادمون نمیره که روزها که نمیتونستیم از تخت بیرون بیاریمت با عکس توپ تو تبلت ذوق میکردی و با آب کباب مادربزرگ و با ماشین کنترلی و پرت کردن هرچی دستت بود...

دوباره اما خونه رو با صدات و راه رفتنها و کنجکاویهات روشن کردی. نمیدونم که باهوش ترین و جذاب ترین فرزند دنیا هستی یا نه اما برای ما هر ساعت و هر روز برای ما برگی از دلبری و غافلگیری رو میکنی. چشمای براق و روی روشن و قدمهای محتاطت نگاه همه نزدیکان و رهگذران آشنا وغریبه رو جذب میکنه، ما که چشم و دلمون زیر قدمهاته عزیز دلم.

نمیدونم فردا و فرداها چطور خواهد بود و نمیدونم کابوس ناخوشی سخت تو برای ما تکرار میشه یا نه. نمیدونم از گزند زلزله یا تصادف و یا جنگ در امان خواهیم بود یا نه اما پسرم ما فراتر از جان دوستت داریم و با هرچه داریم در کنارت هستیم. تا هستیم...

پنجشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۶

قطارنوشته هجدهم آبان

هجدهم آبان­ماه نودوشش

توی قطارم و دلم برات تنگ شده. شاید مجبور باشم تا چند وقتی چهارشنبه­­ ها صبح زود برم تهران و شب برگردم. دوریت هر روز سخت تر میشه اما چه میشه کرد. تو یه کوپه تنها هستم. شاید بهتر باشه تا اونجا که میشه با قطار نیام قطار بیشتر آدم رو احساساتی میکنه! اتوبوس به مراتب خنثی تره. یه فیلم تلخ هم گذاشته بود به دوتا هنرپیشه که هردو برام آشنا بودن! «پدران و دختران» داستان تلخ پدر و دختری بود و نقطه ضعف من. نتیجه اش این بود که کاش همیشه کنارت باشیم من و مریم تا وقتی که بهمون نیاز داری. دنیا بزنگاه حوادثه...نتیجه اش این بود که بینهایت دوستتون دارم... و خوشحالم که تو امریکا زندگی نمیکنیم و هیچ وقت نخواهیم کرد.

عزیز دلم نمیدونم احساساتی بودن تا چه حد ارثیه اما برام روشنه که تو هم خواهی بود. گاهی شیرینه و به زندگی معنا میده و گاهی زندگی رو خیلی سخت میکنه. خیلی سخت. تو هم سختی خواهی دید و شیرینی و زندگی توالی نه چندان مرتبی از هردواه و دوست داشتنیه اگر دنیا خیلی روی سختش رو سخت تر نکنه و تو هم یاد بگیری که صبر جمیل داشته باشی! تو خیلی کوچیکی و مثل یه گلبرگ حساس و شکننده، کاش من و مادرت کنارت باشیم تا دورزمانها.

قطار و و کوپه خالی دلم رو سنگین کرده و خاطرم غمینه بی هیچ دلیلی و دلم برات تنگه. کلی عکسهات رو روی لپ تاپ مرور کردم به سالی که از بودنت گذشته اگر کنارت بودم محکم بغلت میکردم با اینکه دوست نداری. دیشب گفتی «عبدو». من به طور مبهمی ازت شنیده بودم اما خیلی واضح تکرار کردی برای من و مامان. عروسک رنگین پوستت این روزها محبوب ترین همدمته در کنار «اود»هات. تو اینها یادت نمیمونه اما ما تا سالها برات تکرار میکنیم اولین کلماتی رو که گفتی و ما از هیجان بال زدیم!

مملکت مثل همه تاریخ اوضاع نگران کننده ای داره. کشمکش حماقت تام و اندکی عقل ورزی در میان فساد همه گیر مملکت رو داره از پا در میاره و ما و همه حیران و ناچار. عربستان سلمانی هم افسارپاره کرده و من امیدوار به اندکی عقل و باقی اقبال که همینطور بگذره...

شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۶

برای بیست و پنجم مهرماه

برای بیست و پنجم مهرماه
یه سال پیش تو همین روز ساعت حدود ۱۲ ظهر تورو از تو اتاق عمل بیمارستان مهر بیرون آوردن تو چرخ و تخت مخصوص. با آسانسور رفتیم پایین و من حیرون نگاهت میکردم. جلوی بخش نوزادها اجازه دادن بغلت کنم. صورتت رو طرف تنم آوردی و لبات حالت مکیدن گرفت و من دلم ضعف رفت. نوزاد خوش صورتی بودی، سه کیلو و ششصد گرم وزن و پنجاه و سه سانتیمتر قد. میان منحنی رشد. الان نمیدونم احتمالا کمتر از ۱۳ کیلویی با حدود ۸۲ سانتیمتر قد، بالای منحنی رشد. تو این یه ماه آخر کمی لاغر شدی پسرم. بس که راه میری شاید روزی دو سه ساعت دستکم در حال راه رفتنی. یه بار باید قدمهات رو بشمارم. اگر هرکدوم رو سی چهل سانت بگیریم و هر ساعت ۱۰۰۰ تا قدم برداری  روزی حدود یه کیلومتر راه میری! علاقه ات به توپ بی نظیره. هنوز بابا مامان رو با  مخاطب مشخص زیاد نمیگی اما هر چیز گردی میبینی یه چیزی تو مایه های «اودَ» با تشدید دال میگی و ما میفهمیم توپ دیدی. بزرگ کوچیک سبک سنگین همرو دوست داری. یه توپ سبز تو پارکینگ داری که کثیفه اونروز که میخواستیم بریم تهران تو ماشین براش اشک ریختی!
شوت میزنی توپهای سبک رو و توپهای سنگین رو زیر پات بازی میدی یا با دست پرت میکنی. مهارت پاهات عالیه نمیدونم شاید بهترین فوتبالیست یه ساله دنیا باشی. کیک تولدت هم تم توپ داشت. مامان که داشت عکس کیک­هارو نشونت میداد اینو دیدی انقدر ذوق کردی که خودبه خود انتخاب شد. یه توپ فوتبال روش بود با یه بسکتبال! دستانم...
یه سالگیت را با دوتا دورهمی کوچیک جشن گرفتیم. یکی خونه بابا و یکی خونه بابک سمیه. دیشب کیکت رو که دیدی عالی بودی. روی میز جلوش نشسته بودی اما دست نمیزدی. مثل اینکه میفهمیدی اینها با توپهای دیگه فرق دارن! یکی دوبار با انگشتت لمسش کردی. یه جا هم دست منو گرفتی که من لمسش کنم. این کاریه که مدتیه میکنی. وقتی یه کاری رو خودت نمیتونی انجام بدی یا تردید داری. راه بردن ماشین، باز کردن بازی روی لپ تاپ...
تو راه رفتن خیلی محتاطی. دیگه خودت بلند میشی از جات و اگر یکی از ما نزدیکت باشه قبلش صدا میزنی و راه میافتی طرفش. دیگه آرومتر راه میری و حتا میتونی موقع راه رفتن شوت هم بزنی! هنوز هم پریز برات یه سواله که چرا ما اصرار داریم دست نزنی! حواسمون نباشه درجه حساسیت مارو امتحان میکنی...
تو یه سالگیت مثل همه روزهای دیگه خیلی دوستت داریم. برای همه لحظات بی­نظیری که برامون ساختی و میسازی، برای احساس عمیقی که تو دلمون جادادی. برای خنده هات بازی کردن هات، راه رفتن هات، شوت زدن هات، برای وقتی که دستمون رو میگیری که از جا بلند بشی و راه بری، برای بی قراری و غلت زدنت موقع خواب، برای علاقه ات و مهارتت برای کار با تبلت و گوشی، برای اوو کردنت با گوشی، برای ابروهات که موقع شیرخوردن بالا میرن و پیشونیت چروک میشه، برای سه تا دندونت، برای ماهی شدنت، برای هام کردن و گیغ کردنت! برای مژه های اشکیت وقتی از ته دل گریه میکنی. برای زندگی مضاعفی که بهمون دادی...

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۶

ماه مهر

سوم ماه مهر
دیگه ماه مهر ماه خاتمی و شجریان نیست ماه تواه عزیز دلم. نمیدونم تو شیرین­ترین فرزند دنیا هستی یا نه. یعنی شیرین­تر از تو هم هست؟ حد شیرینی کجاست پسرم؟ نمیدونم پدری هست که بیشتر از من عاشق باشه؟ حد مهرورزی کجاست دلبرم؟ راز این شیرینی و این مهر چیه؟ یه روزی تو این روزها میرسونمت مدرسه. پاییز اول خودشو صبحهای زود نشون میده. یه روزی تو همین روزها صبح زود وقتی نسیم خنک پاییز میوزه میری دبیرستان کوله به پشت. کجای دنیا هستیم اون موقع؟ چه اهمیتی داره؟ پاییز همه جا زیباست. مهر بهترین ماه دنیاست...
 به روال چند شب اخیرت نیم ساعتی تو تخت بازی کردی. غلط میزنی به کمک من، هام هام میکنی غرمیزنی بلند میشی وای­میایستی و پیروزمندانه میخندی. با لبخندت دلبری میکنی و نهایتا یه بار که سرتو تو بالش میکنی نفست عمیق میشه. دیشب تو آستانه خواب و بیداری بودی که اومدم خونه. از خواب پریدی و یه ساعت طول کشید تا نهایتا تو بغل من خوابیدی. بعد از ماهها روی سینه­ ی من...
هفته قبل که از سفر اومدم وقتی منو دیدی یه لبخند عجیب زدی. شکایت بود بیشتر و رضایت زیر پوستی. دلم ضعف رفت از نگاهت و از دستانی که نیم ساعت به گردنم حلقه کردی که دیگه تنها نرو بابا... این روزها وقتی من ومامان از بیرون میایم ذوق ومحبتت دیوونه کننده است. دیروز با مامان تلفنی حرف زدی، واقعا حرف زدی گوشی به دست با زبون خودت که بهترین زبون دنیاست

چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۶

اولین خطاب مستقیم!

چهارشنبه پانزدهم شهریور
امروز برای اولین بار به طور مشخص صدامون کردی. بابا، مامان...خدا میدونه که چقدر با شنیدن دوباره و دوباره اینها تو این روزها ذوق میکنیم! فاطمه برات معلم خوبیه اگر زنجان بمونیم سالها در کنارت خواهد بود. امروز هم مهمون داشتیم. مامان سردرد گرفت و رفت درمونگاه اما تو خیلی خوش اخلاق بودی با مهمونها و آبروداری کردی. کاش وقتی بزرگتر بشی مامانت دیگه سردرد نگیره
میدونی یکی دوماهیه که منو مامان نه منیزیم خوردیم نه زینک نه دی ۳! منتی نیست بابا الان دیگه شاه تویی. همه وجودمون...

دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۶

دوشنبه سیزدهم شهریور


هوا گرمه هنوز اما تابش مایل آفتاب صبح و عصر به آدم حس پاییزی میده. دیگه گذر فصلها برام گذر عمرم نیست، شمارنده بالندگی تواه. همه میگن دلمون برای این روزهات تنگ میشه که میدونم میشه اما دوست دارم بزرگ شی. راه بری صدامون کنی پرگویی کنی باهام بیای ورزش آواز بخونی... دوست دارم بزرگ شی و هرکاری دوست داری بکنی

یه ماه گذشته و ازت ننوشتم. شارژر لپ تاپ مونده بود تهران. برای تو فقط این تو مینویسم و شبها. وقتی تو خوابی. امروز یه ساعت بیرون بودیم و اصلا توی ماشینت ننشستی. فقط راه میرفتی و دنبال توپت میدویدی دست در دست بابا. بابا همیشه دستتو میگیره. الان دیگه با یه حمایت کوچیک راه میری. فکر کنم به ماهی خودت راه بری و امیدوارم کمر ما تا اون موقع جواب بده! عاشق توپی پرت کردن و شوت زدن بالاخره یه روز باید یکیشو انتخاب کنی!

یه کتونی پوما برات خریدیم شماره ۲۴! سه شماره از قبلی بزرگتره و بگی نگی برات بزرگه اما فکر نکنم بیشتر از سه ماه تو پات بمونه. بابا آخر هفته میره سفر و یک هفته ازت دوره. چه میشه کرد پسرم گاهی باید رفت. یه روز حتما تو میری و شاید خیلی بیشتر از یه هفته...

مسلمونهای میانمار رو دارن میکشن و صد هزار نفرشون فرار کردن بنگلادش. خانم رییس شون جایزه صلح هم گرفته عوضی. حتما کلی بچه هست اونجا. حماقت و بیرحمی تمومی نداره پسرم. باید قوی شد باید جنگید و باید برای بهتر شدن دنیا تلاش کرد

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۶

مباد که

دوشنبه نهم مرداد ماه

چشای تو چشم همه کودکانیه که معصومانه از پدرانشون دل میبرن. گریه هات صدای همه کودکانیه که دردی به تن نازکشون هست و آغوش مادر رو طلب میکنن. من به گریه تو صدای همه کودکان یمن و سوریه رو میشنوم و صدای دختری که توی ماشین از گرما نفس لطیفش به شماره افتاده. امشب درد همه پدرانی رو به دل میکشم که فرزندی گریان دارن، دور یا در کنار، درمانده از درمان. امشب ناله همه مادرانی رو زمزمه میکنم که آخرین نگاه فرزندشون رو یه عمر هر لحظه به یاد میارن.

من و تو برگزیده نیستیم. هیچ پدری و پسری از گزند چرخ تصادف و حماقت در امان نیستن. کودکانی اما از این گذرگاه هر دقیقه و هر قدم عبور میکنن و رویای پدر رو زندگی میکنن. تو برای من برگزیده هستی. تو معصومیت و لطافت همه کودکان دنیایی، برای پدر. تو همه دنیایی برای پدر...

یکشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۶

مرداد هشت


یکشنبه هشتم مرداد
چند روزه ازت ننوشتم پسرم. دوهفته سختی رو گذروندیم. تجربه اولین تب و سرماخوردگیت سخت بود بابات بمیره از من گرفتی لابد. چه میشه کرد باید عادت کنیم. تب و بیحالی و بعد گرفتگی گلو و بینیت دلمون رو ریش میکرد. باز دکتر بیشعور تجربه کردیم. چه میشه کرد باید عادت کنیم. کاش دردی اگر بود برای ما بود. مامان مریم هم بعد تو گرفت

اما بالاخره راه شیر خوردن با وجود گرفتگی بینی رو پیدا کردی گلم. متناوب شیشه رو میخوردی و پس میزدی. دستانم بالاخره دندون درآوردی. مریم اول با دست کشف کرد تو نشونمون نمیدی. مامان بزرگت میگه یه دونش دراومده اون یکی تو راهه!

پنج شنبه رفتیم سفر آقای ترکمان دعوت کرده بود روستاهای دیدنی اطراف زنجان. طبق معمول اسمها یاد بابا نمیمونه. هم خوب بود هم سخت. همش بغلمون بودی و طبق معمول دلبری میکردی نمیدونم شاید همه بچه ها انقدر شیرین هستن. همه همسفرها به اسم میشناختنت! بابا هم یه کم آواز خوند براشون. ثبوتی بزرگ خیلی اصرار داشت بابا بخونه!

شنبه بعد استخر رفتیم سلمونی موهاتو مرتب کردیم. گواهینامه هم گرفتی. هیچ وقت فکر نمیکردم تن به این کارها بدم اما دوست داشتم! قیافت خیلی مودب شده پسرم.

این روزها خیلی از حرفهامون رو میفهمی. حتما همه بچه ها یه روزی غافلگیر میکنن بقیه رو. دیگه همه دوربریها رو به اسم میشناسی. خیلی با خودت حرف میزنی و با الحان متفاوت دَدَدَدَ عصبانیت و خوشحالیت رو ابراز میکنی. خیلی به بابا و مامان محبت میکنی... خیلی لذت بخشه...

دستانم. مامان اشرف خیلی به گردن هممون حق داره. من و مامانت گاهی خسته میشیم اما مادربزرگت صبح تا شب مثل پروانه با تواه...

پدر رامین، نعمت الله گلستانیان فوت کرد. برای بابا و هم سنهاش اسم این آدم یادآور فیزیک هالیدی اه و یه عالمه خاطره... فریدون عسکری هم مرد و علی صالحی سرحال نیست. باز سرطان

دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۶

بیست و پنج و شش تیر

یکشنبه بیست و پنجم تیر

امروز ۹ ماهت شد. قدت ۷۸ سانت شده و فکر کنم یازده کیلو و نیم وزنته. کم کم دردسرهای دور بودن از نرم رو حس میکنی. ما هم البته حس میکنیم! امروز صبح حدود دو متر چهاردست و پا رفتی اما شب انگار یادت رفت میخواستی بری یه زانوت رو بالا نگه میداشتی

امروز بابا یه کم سرما خورده بود و سعی میکرد ازت دوری کنه. با یه صدای هوم صدامون میکنی وقتی حواسمون نیست. خیار بهم تعارف کردی و موهام رو کشیدی. رابطه مون داره عمیق میشه

امروز با مامان بزرگ رفتی استخر جلسه جبرانی داشتی کپلم چون هفته بعد زنجان هستیم. میگن پرانرژی هستی اونجا و خوش اخلاق. امیدوارم مثل بابا خجالتی نشی تو نوجوونی خیلی اذیت میشی. فکر کنم نمیشی!
این هفته مریم میرزاخانی مرد. تو ۴۰ سالگی خیلی زود بود و ناگهانی. دوست دارم با عبدالسلام مقایسه اش کنم باید مقایسه جالبی باشه. کاش میموند اندازه سلام...

و دوشنبه بیست و ششم

امروز اومدیم زنجان تو راه بیشتر خوابیدی. با وجود من و تو جا برای مادرت کمه تو ماشین و اگه تو توی صندلی خودت نشینی مریم اذیت میشه. رعایت کن پسرم! واقعیت اینه که اگر صندلی تورو پشت راننده میذاشتیم و با فرض رانندگی من جا برای پای تو نبود. حالا که اونور گذاشتیم جا برای مریم نیست! من هم که در هر صورت پشت جا نمیشم که مریم رانندگی کنه... شاید نه به این زودی اما بالاخره با مشکلات دوری از نُرم به هر صورت آشنا میشی. دنیا برای اندازه های متوسط جای راحت تریه اساسا!

بابا گلوش ناراحته سیگار هم نمیتونه بکشه مث زهرمار میشه تو گلوم. اما نگرانیم تویی الان نکنه سرما بخوری گلم تا حالا مریض نشدی مثکه سیستم ایمنیت به مامانت رفته اون کم سرما میخوره. امیدوارم اینطور باشه. بابا گلبول های سفیدش کمه و ظاهرا انحراف بینی هم داره. کلا بابا داغونه J حالا من مریضم و تو یکی دوروزه با محبت شدی دوست داری بغلم کنی؟ منم حسرت. همینجوری بمون پسرم. سرما نخوری... کلا امروز تو کار ابراز محبت بودی. مامان رو بغل میکردی و مارال دختر بامزه همسایه رو هم چند بار بغل کردی


دیروز برادر رییس جمهور روحانی رو دستگیر کردن و امروز ظاهرا وثیقه گذاشتن اومده بیرون. روحانی رو راحت نمیذارن اینا...

یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۶

هجدهم تیر

یکشنبه هجدهم تیر

 دیروز با مریم رفتی آموزش شنا؟! فکر کنم پولی که برای آموزش آب بازی به تو جوجه دادیم از همه خرجی که من تو عمرم برای شنا کردم بیشتره. فدای سرت مامانی میگفت به لطف آموزشهایی که مادربزرگ تو حموم و بالکن بهت داده شاگرد اول بودی و حسابی خوشحال و شلوغ هم بودی کپل من!

امروز رفتیم دکتر. یه عمل کوچولو داری عزیز دلم همونجایی که به دنیا اومدی. گفتیم شاید برات نوستالژیک باشه! همیشه مطب دکترها افتضاحه از شرایط بد مطب تا زمان انتظار زیاد و بی احترامی. چاره ای نیست ولی. تو حسابی کلافه بودی و یه لحظه هم آروم نبودی تا بالاخره خوابیدی. پسرم دارم از فعالیت زیادت نگران میشم اندازه یه تیم فعالیت داری!

بیرون که اومدیم مهسا و پوریا! سورپرازمون کردن. هردو خیلی بهت محبت دارن مثل خیلی های دیگه. رفتیم کافه روبرتو؟ عالی بود مث خارج بود. همه خوشحال بودیم و توهم حسابی دلبری کردی از همه. برات نطلبیده بستنی آوردن و تو برای اولین بار بستنی خوردی! وانیلی! تهشم من خوردم.
گاهی محبوبیت زیادت نگرانم میکنه. بزرگتر بشی بهت میگم داشتن چیزهایی که براشون تلاش نکردی نباید مغرورت کنه...

پی نوشت: 
اگه جایی بری که بدونن بهشون نیاز داری علی الاصول نباید انتظار احترام داشته باشی چه مطب دکتر باشه و چه سفارت و چه فلان اداره... مگر اینکه تصادفا با آدمهای حسابی طرف بشی یا اینکه آقایون به یه جای بالاتری پاسخگو باشن
همچنین: وقتی چند تا سیم شارژ کنار هم قرار میگیرن همینطوری دور هم میپیچن و گره میخورن! همینطور یه طناب بلند یا شلنگ تو پارکینگ!

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۹۶

شانزدهم تیر

جمعه شانزدهم تیر

امروز بابا با بچه های قدیمی رفت والیبال. باشگاه رسالت برام خیلی خاطرات خوبی نداره و اساسا من خیلی با بچه های اونجا رفیق نبودم. بابا اونجا سوسول به حساب میومد. اما امروز خوب بود از رفقای فرهیخته کیوان ارزاقی بود و آرش سرشار. پسر آرش ۸ سالش شده. شاید ۴ سال بود که ندیده بودمش. به مریم قول دادم تا وقتی تو بیای بابارو تشویق کنی والیبال بازی کنم. آرزومه با هم بریم سالن! سنگ نوردی ژیمناستیک شنا والیبال تنیس رزمی!؟ به مریم قول دادم آرزوهام رو کنترل کنم!

تو داری کیلو کیلو وزن میگیری و بابا لاغر میشه. فدای سرت عزیز دلم مجموع وزنمون ثابته. دیگه تویی که مهمی قاعده دنیا اینه
راه رفتن تنها چیزیه که اینروزها هر ساعتی راضیت میکنه و البته بیرون رفتن. تیم پرستاری همه کم میارن! فعالیتت زیادی زیاده پسرم نمیدونم به کی رفتی مادرم میگه من همیشه خواب بودم و ظاهرا مادرت هم فقط زیاد گریه میکرده! راستی چراغ هم خیلی دوست داری. دیروز بازی اَبَ بَ بَ رو هم یاد گرفتی. این روزها مثل همه بچه های هم سن و سالت داری به بابا محبت میکنی روشنتر از قبل. دیگه نگاهت داره وجودم رو تسخیر میکنه و دوریت سخت میشه کم کم...

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۶

دستانم

دوشنبه دوازدهم تیر

دستانم امروز از صبح صورت ماهتو ندیدم. اومدم خواب بودی. امروز تکیه داده بودی به مبل وایساده بودی و صورت ماهت خندون بود. این روزها بزرگترین عشقت راه رفتنه... دیروز اومده بودی دانشگاه نمایشگاه نقاشی پیرمردها بود و تو با صورت ماهت دلبری میکردی. طبق معمول تو نخ چراغها بودی. به یه چراغ دست زدی و جیغ کشیدی. انگشت کوچیکت تاول زد دستانم. اشکات صورتتو خیس کرده بود و بابات هم کم مونده بود باز گریه کنه! شاید اولین درد و اولین آسیب زندگیت بود. درد از زندگی جدا نیست گلم باید یاد بگیری تحمل کنی. بابا هم باید یاد بگیره

امروز توتال قرارداد ۲۰ ساله بست با ایران. یعنی ریسک جنگ یا تحریم دوباره بالا نیست؟ امیدوارم تا تو ۲۱ ساله میشی اینجا جای بهتری برای زندگی شده باشه. امیدوارم هیچ پدری درد بچشو نبینه یعنی میشه؟
مامان مریم سرحال نیست. ولی من و مادرت کنار هم میجنگیم و صورت ماهت به ما انرژی میده. زندگی به جنگ دوست داشتنیه در کنار تو...

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۶

برای دستان

شنبه دهم تیر ۱۳۹۶
تو امروز درست هشت ماه و پانزده روزه شدی. از آخرین باری که تو دفترم ازت نوشتم دو ماه گذشته. فیلترشکن رو لپ تاپ نصب کردم که بتونم اینجا بنویسم دست عارف درد نکنه. دارم فکر میکنم تو روزی که اینها رو میخونی میگی عارف کیه؟ من اون موقع کجام؟ زنده ام؟ من نوجوونیت رو میبینم؟ قد بلند میشی حتما! درشت تر از من... تو اصن اینهارو میخونی؟
داره اوکیا نشون میده جم تی وی. پدرت سریالهای در پیت دوست داره. اوکیا با کمال دوباره خوب شدن و بابا راضیه. مامان مریم داره شیشه هات رو میشوره. چهار تا شیشه داری و شبها معمولا دوبار بیدار میشی و هربار ۱۲۰ سی سی میخوری. یه سر شیشه تنگ هم داری مال نوزادیته گاهی مجبوریم با اون بهت شیر بدیم که طول بکشه خوابت ببره! مدتیه دمر میخوابی  و تا صبح دستکم ۱۸۰ درجه تو جات میچرخی و تو تختت که باشی گیر میکنی  بیدار میشی. مجبور شدیم رو تخت خودمون بخوابونیمت و یکیمون روی زمین بخوابیم. الان مامان اشرف اینجاست و تو آخر خوشبختی. پیشش روی زمین خوابیدی و تکون بخوری بیدار میشه و بهت میرسه. حتا نمیذاره پیش ما بخوابی. وقتی مادربزرگت ابنجاست ما خب به استراحتی میکنیم اما دلمون برات تنگ میشه...
آخرین نوشته این بلاگ مال دو سال و نیم پیشه و من از دخترم نوشتم. از اون روزی که چهار ماهه بودی و سونوگرافی تشخیص داد پسری رویاهامو عوض کردم. الان رویای من روز به روز جلوی چشمامه. الان رویام یه جوون بالابلند فراخ شانه است که مهربون و قوی و عاقل و عاشق و فارغه...